![]() خدایا، به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1386
مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 جستجو
پیوندها
نقطه سر خط
دختر گل فروش دختر متولد عشق لیلای تنها فریاد بیصدا کاش نمیدونستم... خیال پردازی های یک مسافر سایه سار مهر حس غریب حرف های ناگفته نانسی عجرم بی سرزمین زندگي پاييزي من :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دل شكسته
با نام و ياد خاطره و به واسطۀ اين دل خراب برايت مي نويسم: اي بهترين من! غم، تنها همدم!
این دل سزاوار غمه غم با دل ما همدمه... سلام به دوست، شریک و همدم همیشگیم غم. مدتی است برایت نامه می نویسم اما به سراغم نمی آیی. دلم برای دل شکسته ات تنگ شده، دلم برای صدایت که در هوای آفتابی نت های باران را می زد تنگ شده و دلم برای قطره قطره اشک هایی که می بارید... ای غم، همسایه ی همیشگی من، با تو هستم، به صدایم گوش کن. صدایی خسته تر از پاهای مسافر خسته ی جاده ی بی انتها! روزها را به یاد می آورم که در تکاپوی عشق شیرینی بودم، روزهای فراموش نشدنی. اما برگ های زندگی چه زود گذشت، دفترم به پایان رسید و من در راه مانده ام... نمی خواهم دوباره برایت از زخم کهنه ی دلم بگویم، خوب میدانم که میدانی. اما چرا روزگار اینچنین می گذرد؟ شاید همین نزدیکی هاست، نزدیک تر از نزدیک. ای غم، میدانم تو با عشق زندگی می کنی، همسایه ی دیوار به دیوار شماست! شاید پلاک ۴۵ باشد! سلام ما را به عشق برسان و بگو: منتظرت هستیم، خانه ی دل ما همیشه پذیرای توست...
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 16:37
تولدش مباركه...
يه سال پيش درست توی همين روزا بود كه من و محمدرضا تصميم گرفتيم حرفای دلمون رو براتون بنويسيم. حرفايی كه شايد درد دل خيلی از شماها باشه. حرفايی كه بی كينه بود، برای ما مهم و شايد برای بعضيا نه! پرنده ی دل فقط يه بهونه بود برای اينكه با شما باشيم. پرنده ی دل ما با خاطره ها پرنده ی دل اعتراف ميكنه كه هميشه خوب نبوده مثل من و شما كه هميشه خوب نيستيم (اما اگه بخوايم ميتونيم!). اما دوست داره از اين به بعد بهتر باشه (بيشتر با شما باشه)، دوست داره با گذشته فرق كنه و اين بار به اين فكر كنه كه: چرا زندگی؟ چرا دوست داشتن؟ چرا رفتن؟ قبول دارم خيلی كلی پرسيدم اما دوست دارم برای چند ثانيه، فقط چند ثانيه با هم هدف پرنده ی دل از اومدن و با شما بودن تلنگر بود، يه تلنگر به همه ی اونايی كه عشق و محبت و دوستی رو فراموش كرده بودن. ما با هدف اومديم و چه خوبه هر كسی تو زندگی هدف داشته باشه! نميخوام نصيحت كنم اما فكر كن اگه همه ی ما برای كارهامون هدف مشخصی داشتيم چه بهتر می شد! ببخشيد كه زيادی حرف زدم، حرف آخر اينكه: مگذار كه ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد اين حقيقت است كه از دل برود هر آنكه از ديده رود...
دوستدار شما: محمدرضا و مجتبی |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در پنجشنبه 4 مرداد1386 ساعت 19:58
دوست دارم، خیلی زیاد...
سلام پرنده ی دل به همه ی شما دوستای خوب، شمایی که با دل نوشته هاتون به ما دلگرمی میدین. دوباره اومد تو فکرم و منو هوایی کرد، منم که همیشه آماده واسه نوشتن! اما این بار واسه ی همه ی کارهام دلیل آوردم، اما نمیدونم چرا دلیل همشون یکی بود و اون یکی هم تو بودی... اگه گاهي ميكنم ياد چشات اگه می ميرم واسه تبسم روی لبات اگه نبض لحظه هام گم ميشه تو خاطره هات واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه آتيش می گيرم با گريه هات اگه آروم می گيرم با يه نگات اگه عاشقونه می خونم برات واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه پا به پا ميام تو لحظه هات اگه باز ترانه می سازم برات اگه بازی ميكنم با كلمات واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه راه ميفتم و ميام هميشه تو خواب شبات اگه تو زندون قلبم خونه می سازم برات اگه حاضرم بميرم توی نبض نفسات واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه بين اين همه آدم خوب دل من تو رو می خواد اگه التماس كنم اما دلت منو نخواد اگه رودخونه بشم تو كوير لحظه هات دست من نيست به خدا آخه می ميرم برات اگه زنده ميشم از لحن صدات اگه هيچی نمی خوام جز خنده هات اگه حتی ميشكنم غرورمو تو دل شبونه هات واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه دل نوشته های من بهونه می سازه برات اگه دوست دارم تموم بشه تموم غصه هات اگه می بينی دلم هيچی رو جز تو نمی خواد واسه اينه كه تو رو دوست دارم خيلی زياد اگه زندگی واسه من ديگه هيچ حرفی نداره اگه هيچكی توی دنيا يه كمی دوسم نداره دنيای دل من اما ميدونی با تو بهاره گفتن دوست دارم كه ديگه دردسر نداره اگه نقش اول تموم قصه هام تويی اگه خواب و رويا و تموم آرزوم تويی با يه كم خجالت اين دفعه می خوام بهت بگم خانومی ببخشيدا تو فقط مال منی!
از مجتبی برای تو...
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در دوشنبه 4 تیر1386 ساعت 13:21
زندگی یعنی یک لحظه، يك لحظه برای با تو بودن...
نمی دونم چی شد که دوباره رفتم سراغ همون دوستهای همیشگی، قلم و کاغذ! بهونه ای واسه نوشتن می خواستم، پیدا کردم و دوباره برایت نوشتم. به امید آنکه بخوانی... زندگی را با تمام خوب و بدی هایش، لحظه ای میدانم. لحظه ای پر از شور و شوق، پر از غم و اندوه و پر از حسرت. زندگی را می بینم اما به آن نمیرسم. لحظه ای ست با هجوم لحظات ظلمت. گاهی آنقدر خوشحال که در اوج افلاک سیر می کنم و گاهی دلگیر از تمام دنیا، از دو رنگی ها، از بی وفایی ها، از سیاهی ها و حتی از سایه ها... آن لحظه را می پرستم، اما زندگی را نه. خوب می دانم زنده بودن، راز زندگی نیست. زنده بودن، سالهاست و زندگی لحظه ای بیش نیست، لحظه ای پر از خاطره... بزرگ هستی اما در عالم کودکی سیر می کنی و کوچک هستی ولی با یک دنیا آرزوهای بزرگ، آرزوهای خواستنی و شاید محال! لحظه ای که می پرستیدم تمام می شود و می روم اما زندگی هنوز هست. هنوز هم آدم ها در یک لحظه عاشق می شوند و در یک لحظه همه چیز را فراموش می کنند. هنوز هم عقربه ها می چرخند و ما باید پشت سر آنها زندگی کنیم! در تمام قصه هایم، شعرهایم، خواب هایم، آرزوهايم و همه چیزم تو هستی و بس و شاید این دلیل زنده بودن است. دلیلی برای زندگی... دلیلی برای اینکه بگویم: زندگی می کنم اما نه به جرم زنده بودن، به جرم عشق، غریب ترین واژه هستی. نمی دانم می رسم یا نه، اما همیشه امید هست، امیدی برای زندگی با تو. امیدی شاید به آینده ای نزدیک اما دور. نمی دانم خوب یا بد، اما هنوز در دلم همان حس خوب را نسبت به تو دارم و می دانم که خواهم داشت. نمی دانم برای چه؟ اما هنوز، هنوز هم دوستت دارم و خواهم داشت، ای زندگی من...
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 13:48
از سیاهی تا سفیدی
همه چیز در دنیا فراموش می شود، تغيير می كند و از بين می رود غير از تسلط شيرين جان و روح آدمها بر يكديگر. اثری كه از اين سلطه بر جان ديگری باقی می ماند، تغيير ناپذير و پايدار است. اما به شرطی كه اين اثر زاييده ی عشق راستين و محبت واقعی باشد، نه آنچه ديگران به غلط نامش را عشق می گذارند. عشق، تماس مستقيم دو روح است كه بين تمام ارواح اين عالم، همديگر را می شناسند و در هم حل می شوند، نه آن هوس غرق در شهوتی كه باعث كشش جسم ها به سوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر می شود و برخی آدمها در اشتباهی محض، آن كشش را عشق می پندارند و با اين پندار غلط، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می كشانند. برای همين است كه در عشق واقعی، تملك و وصل يعنی به هم پيوستن شيرين دو جان كه تنها در كنار هم آرام و قرار می گيرند و از سلطه ی بی چون و چرايی كه بر هم دارند، لذتی به عظمت همه ی محبت های عالم حس می كنند.
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت در چنين قرنی كه دانش حاكم است عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است قرن، قرن آتش نيست قرن يك هوای تازه است فكرها را شست و شويی لازم است گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است نازنين ها از سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 ساعت 11:25
دل نوشته ها (1)
سلام ای کهنه عشق من ، كه ياد تو چه پابرجاست سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست... سلام به همه دوستاي خوبم، اميدوارم سال ۸۶ از بهترين سالهاي عمرتون باشه. دل نوشته هاي آدما واسه خودشونه ولي من دل نوشته هامو واسه شما هم مي نويسم. راستش، هر موقع دلم مي گيره يه چيزايي رو واسه خودم مي سازم و بعد اسمش رو ميذارم ترانه، شعر يا هرچي كه شما بگين. فقط اميدوارم خوشتون بياد، همين... بهونه ساز قصه هام، اين آخرين نوشتمه حرفاي عاشقونه نيس، يه برگي از گذشتمه نامه ي آخر دلم، نشونيه صداقته اين دل نوشته هاي من، راستي چقدر بي منته گذشته يعني خاطره، خاطره يعني فاصله فاصله ي يه آرزو، با چشمي كه منتظره تو زندگي آدما، خاطره ها نشونيه آخر قصه ها فقط، اين خوبيه كه مي مونه تو برگ آخر دلم، از غصه چيزي نمي گم كاري به هيچكي ندارم، فقط مي گم دوست دارم به خاطر مهربوني، كه تار و پود تو داره به خاطر محبتت، كه از سرم زياديه براي پاكي چشات، كه هيچكي ديگه نداره واسه تموم خوبيات، خيلي دلم دوست داره يه قول مردونه بده، يه قولي كه يادت نره يادت نره واسه دلم، اسم تو جادو مياره يادت نره كه قلب من، به چشماي تو راه داره يادت نره چشماي تو، خودش يه دنيايي داره از همه چي مي خوام بگم، حتي از حرفاي خودم مي گم كه معذرت مي خوام، جون تو و جون خودم كاشكي مي شد كه زندگي، هميشه اينجوري باشه بدوني كي مي خواي بري، تا عشق اون يادت باشه كاشكي مي شد كه آدما، هميشه مهربون باشن به بدي ها فكر نكنن، حرفاي خوب بلد باشن كاشكي مي شد براي هم، فقط يه سايه نباشيم واسه شباي تنهايي، مرحم درد هم باشيم ترانه بارون دلم، به اسم تو تموم ميشه خواب و خيال و رؤياهام، با ياد تو حروم ميشه بعد از خدا تو زندگيم، تويي و بس يادت باشه بذار كه دنيا خوش باشه، هرچي ميشه بذار بشه رازي كه بين ما دوتاس، پيش كسي بازگو نشه اين قلب پاك و مهربون، رفيق نيمه راه نشه اين برگ سبز دل من، كنار عكس تو باشه حالا ديگه بايد برم، حرفاي من يادت باشه... مجتبي
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت 17:57
چشمک (6)
سلام به همه دوستای خوبم. یه معذرت خواهی واسه اینکه ادامه "چشمک" یه کم دیر شد ولی باید بگم داستان چشمک داره تموم میشه. یعنی یه قسمت دیگه مونده ... و حالا ادامه داستان:
اون شب اصلا حالم خوب نبود، با هیچکس حرف نمی زدم. اصلا نمی خواستم راجع بهش فکر کنم ولی باورم نمی شد پروانه ی دل من، شاهزاده خانوم دل مجید باشه! بی خیال شدن سخت بود ولی سعی می کردم دیگه بهش فکر نکنم. خودم خبر نداشتم ولی مامان و بابا متوجه رفتارم شده بودن، بیشتر از قبل حواسشون به من بود. ساعت تقریبا ۱۲ بود، پشت میز کامپیوترم نشسته بودم که صدای در اومد. مامان بود، اجازه می خواست که بیاد داخل. سنگین بودن نگاهش رو حس کردم، سرمو به طرفش چرخوندم. روی تخت نشست و فقط نگام کرد. انگار داشتم همین جوری با نگاهاش خودم رو می باختم، ولی به خودم اومدم و گفتم: - چیه؟ - خوب، نمی خوای تعریف کنی؟ من منتظرم! - چی بگم؟ - از خودت، از اینکه چرا دو سه روزه اینجوری شدی. هادی، من مادرتم، خوب می شناسمت. بعد از شبی که خونه ی خاله بودیم تا امروز، تو دیگه اون هادی قبل نیستی... نمیدونم چی شد، ولی همین حرفها کافی بود تا همه چی رو تعریف کنم. اصلا حواسم نبود، درست یک ساعت حرف می زدم و مامان فقط منو نگاه می کرد. حرفهام که تموم شد، حدس می زدم چی می خواد بگه، فقط نصیحتم کرد: تو دیگه الان کنکوری هستی، نباید به این چیزا فکر کنی... و هزار تا حرف دیگه. از اون به بعد من و بهروز دو تایی قرار گذاشتیم فقط درس بخونیم. چند باری بهروز اومد خونه ی ما ولی من اصلا خونشون نرفتم. بیشتر مواقع با هم بودیم و سعی کردیم خودمون رو واسه این غول بزرگ که اسمش رو "کنکور" گذاشتن، آماده کنیم. دورادور از حال و احوال آقا مجید هم خبرایی داشتم و میدونستم که تقریبا بیشتر فامیل از همین حالا مجید رو یه "آقای دکتر" میدونن! ********* ... اونقدر هم که می گفتن سخت نبود، من و بهروز هردومون خیلی امیدوار بودیم که قبول میشیم. به قول بهروز با این همه کنکورهای آزمایشی و کتابهای تست و از این حرفا حتما باید قبول بشیم. به نظرم این جوری هم نیست، پس فقط منتظر موندیم تا نتیجه ها بیاد. یه هفته از کنکور می گذشت و از اوضاع مجید خبر نداشتم، تا اون شب که قرار شد خونواده ی خاله حوری تشریف بیارن خونه ی ما. بعد از سلام و احوالپرسی، با مجید اومدیم توی اتاق من. نمیدونم چی شده بود، ولی خاله حوری بدجوری تو خودش بود. از رفتار مجید خیلی راحت می شد فهمید اتفاقی افتاده، ولی چه اتفاقی بود که این جوری مجید رو به هم ریخته بود. دیگه از شاهزاده خانوم حرفی نمی زد اما وقتی راجع به کنکور ازش پرسیدم، جوابش جالب بود. بعد از چند دقیقه شروع کرد به حرف زدن. به هرچی دختر بود بد و بیراه می گفت. خودش رو بد بخت ترین آدم روی زمین می دونست، خلاصه خیلی عصبانی شده بود. انگار که چند وقته این حرفها رو به کسی نگفته و حالا منو پیدا کرده. خواستم ازش بپرسم چی شده ولی خودش ادامه داد: - من و پروانه خیلی با هم یکی شده بودیم، جوری که اگه یه مدت نمی دیدمش خیلی دلم واسش تنگ می شد. هرکاری که می خواست واسش می کردم ولی اون در عوض چیکار کرد. دو روز مونده بود تا کنکور، بهم زنگ زد و هرچی که دلش خواست به من گفت. گفت که هیچ وقت منو دوسم نداشته، گفت که من ساده ترین پسری هستم که تا حالا دیده و خیلی چیزای دیگه. حرفایی زد که اگه بگم شاید باورت نشه هادی. احساس کردم حال مجید خیلی بده، گفتم: مجید، اصلا بی خیال. امشب ناسلامتی اومدین خونه ی ما مهمونی. بیا خوش بگذرونیم. اما نتونست تحمل کنه، زد زیر گریه. صداش می لرزید اما تعریف می کرد: هادی، تو تنها کسی هستی که میدونی من چقدر پروانه رو دوسش دارم. آخه چرا باید اینجوری بشه؟ این چه رسمیه هادی؟ خوب اگه دلش باهام نبود پس چرا... هیچ جوابی واسه حرفهای مجید نداشتم، بدجوری گیج شده بودم. پس این مدت یعنی همش سرکاری بود؟ - نگو سرکاری، بگو تفریح. تفریح اون بازی کردن با من بود، این دقیقا حرف خودشه... داشتم دیوونه می شدم. حالا دیگه جواب سؤالم رو گرفتم، مجید کنکور رو خراب کرده بود! باورم نمی شد، یعنی اصلا باورم نمی شد که پروانه با مجید این کار رو کرده باشه. حالا دوباره بهش فکر می کردم اما نه مثل قبل. تقریبا مطمئن شده بودم چشمکی که واسه من حکم زندگی رو داشت، واسه اون فقط یه تفریح بود. فقط می خواستم یه بار دیگه پروانه رو ببینم و ازش بپرسم چرا؟ هیچ وقت حرفهای اون شب که مجید زد یادم نمیره، خیلی دلم واسش سوخت. ********* نتیجه های کنکور اومد، باورم نمی شد ولی من و بهروز قبول شدیم. همون رشته ای که می خواستیم. به قول بهروز مهمتر از همه اینکه تو شهر خودمون. آخه بهروز بر خلاف بعضی ها دوست داشت توی شهر خودمون باشه و همین طورم شد. وقتی از مامان راجع به مجید پرسیدم، فقط سرش رو تکون داد! یه لحظه خشکم زد ولی مجید قبول نشده بود، یه حقیقت تلخ! امروز آخرین روز از ماه شهریوره و تولد آقا بهروز. قرار شده ماشین بابا رو برداره تا با هم بریم بیرون و شام مهمون آقا بهروز باشیم. تو این چند ماه منتظر یه فرصت بودم که پروانه رو ببینم و حرفامو بهش بزنم ولی هیچ وقت نشد. انگار دیدن دوباره ی پروانه امکان نداشت، یه جورایی طلسم شده بود! ساعت از ۵ گذشته بود که بهروز اومد دنبالم و راه افتادیم. توی پارک داشتیم قدم می زدیم و بستنی می خوردیم! یه لحظه به ذهنم اومد چرا واسه بهروز که نزدیکترین دوست منه، هنوز این اتفاقات رو نگفتم. اصلا شاید یه جورایی خبر داشته باشه. نمیدونم چرا هرکاری کردم نتونستم بگم... روی نیمکت نشسته بودیم و حرف می زدیم که صدای زنگ تلفن همراه بهروز حرفمون رو قطع کرد... ادامه دارد... |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 11:30
عیدی ما یادت نره ...
یا مقلب القلوب و الابــصار یا مدبـــر اللیــــل و النــــهار یا محول الحول و الاحــوال حول حالنا الی احسن الحال
سلام، یه سلام با یه دنیا آرزوی خوب از طرف من و محمدرضا به شما دوستای خوب و باصفا. عیدتون مبارک ... صد سال به این سالها ... وای دوباره بهار با تموم قشنگیاش اومد، دوباره خونه مادربزرگ، کنار همه فامیل. دوباره زدن به دشت و صحرا و یه بار دیگه سیزده بدر، آخ چه کیفی داره! اینا همه قشنگی های بهاره، انگار که همه چیز دوباره متولد میشه، انگار همه چیز عوض میشه. اما یادت باشه، از حالا به بعد یک سال بزرگتر شدی! نه نمی خوام بگم از بزرگتر شدن خودمون باید ناراحت بشیم، می خوام بگم توی این سالی که گذشت چه کارایی کردیم؟ چه خوبه قبل از اینکه سال جدید بخواد شروع بشه، یه کم به این چیزا فکر کنیم. (فقط یه کم!) حالا که ما یه سال بزرگتر شدیم چی یاد گرفتیم؟ (هیچی خاطره ها یه بخشی از زندگی همه ی ماهاس. حتما از سالی که گذشت خاطره های زیادی داری، خوب یا بد ... مثل من و محمدرضا، که یکی از بدترین خاطره هامون پر کشیدن بابابزرگمون به یه دنیای دیگه بود. ولی دوست دارم بگم: بابابزرگ خوبم هرجا که هستی، عید شما هم مبارک. " آرزو میکنیم پرنده دلتون همیشه تو آسمون خوشبختی پر بزنه." محمدرضا و مجتبی
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در شنبه 26 اسفند1385 ساعت 18:54
عاشقی یعنی...
سلام. راستش چند روز پيش دفتری دستم رسيد كه مطالب قشنگی داشت. دوست دارم بعضی از اونا رو براتون بنويسم ، اميدوارم خوشتون بياد! عاشقی يعنی اسير دل شدن با هزاران درد و غم يكی شدن عاشقی يعنی طلوع زندگی با صداقت همنشين گل شدن عاشقی يعنی كه شبها تا سحر وارد دنيای رؤيا ها شدن عاشقی يعنی تحمل ، انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن عاشقی يعنی دو ديده تا ابد پر ز گوهرهای دريايی شدن ...
به نظر تو عاشقی يعنی چی؟ آدم عاشق كيه؟ هركسی ميتونه عاشق باشه؟ منتظر دل نوشته هاتون هستيم. |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 12:31
سيب عشق
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ي همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا، خانه ي كوچك ما، سيب نداشت؟
"زنده ياد حمید مصدق"
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت 11:16
بارون خانوم
موقعی كه دلت میگيره، از زمين و زمان واست بد مياد چيكار می كنی؟ وقتی كه از همه چيز خسته شدی چيكار می كنی؟ با كی حرف میزنی؟ دوست داری چيكار كنی؟ می خوام بگم واسه همه ما ها اين لحظه ها بوده ولی چه خوبه كه هميشه يادمون باشه كه اگه هيشكی هم باهات نباشه، اگه هيشكی حرفتو نمی فهمه، ولی اوستا كريم هميشه باهاته، ميتونی خيلی راحت باهاش درد دل كنی چون اون تنها كسيه كه هر زبونی رو می فهمه، اينو يادت باشه. منم مثل هميشه واسه دلای عاشق شعر گفتم ولی اين بار از بارون خانوم خواستم كمكم كنه. ازش خواستم پيش خدا واسه دل من آسمون رو قسم بده ... بارون خانوم معجزه كن، بيا ببار دوباره ببين يه عاشق تو كوير، هنوز چشم انتظاره تو اين كوير برهوت، ببين چه بی قراره آسمونش خراب شده، اونيكه غصه داره فكر ميكنه كه زندگی، حرف حساب نداره تنهايی پرسه می زنه، ديگه طاقت نداره بارون خانوم اميد بده، به خستگيام جون بده می خوام برات قصه بگم، فرصت زندگی بده صدای زنگ عاشقی، تو گوش من پر می زنه می خوام يه آرزو كنم، هيچ كسی تنها نمونه آخه خدای عاشقا، اون نمی خواد تنها بشه از آرزو دل بكنه، كوير واسش عذاب بشه بارون خانوم چيزی بگو، آسمونو قسم بده نذار غريبه بمونه، اونكه به عشقش دل داده بارون خانوم يه كاری كن، زندگيا ساده بشه هوای قلب عاشقا، الهی آلوده نشه بارون خانوم اشاره كن، حرف دلم رو تازه كن می خوام ترانه بخونم، تو با دلم زمزمه كن بارون خانوم بهش بگو، ستاره بخت منه اگه نباشه می ميرم، دنيا برام جهنمه بهش بگو غصه نخور، زندگيامون بازيه قدر همو خوب بدونيم، آخر قصه شاديه ...
دلم نميومد با بارون خداحافظی كنم، می خواستم بازم باهاش حرف بزنم. بارون درد دلامو گوش كرد. منم اينجوری باهاش خداحافظی كردم: بارون خانوم يادت باشه دل من بدون تو هميشه تو كويره براش بخون شعر منو خانومی بهش بگو بدون تو می ميره بارون خانوم حرفی ديگه ندارم آرزوی سلامتيت رو دارم خونه قلبتون چه با صفا بود جای همه دلای بی ريا بود
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت 13:47
حالا بايد چيكار كنيم؟!
قبل از سلام ــ متن زیر رو بخونید. فقط خواهشا بعد از خوندنش منو نفرین نکنید، آخه مي خواستم يه كم انديشمندانه بنويسم! ولي ... اصلا بي خيال، اگه دوست داري تو هم بخون:
حالا سلام ــ قرار بود راجع به موضوع ديگه اي بنويسم اما اتفاقاتي توي اين چند روز افتاد كه تصميم گرفتم (گرفتيم!) راجع به دو راهي بنويسم. نميدونم تا حالا بين دو راهي موندي يا نه؟ مخصوصا دو تا راهي كه خيلي به هم نزديك باشن. بعضي دو راهيا رو ما با دست خودمون براي خودمون درست مي كنيم و بعد هم ميذاريم به پاي سرنوشت و بازي روزگار! اما بعضي دو راهياي زندگي هست كه ثانيه هاي عمرتون و دقايق زندگيتون شما رو چه بخواهيد چه نخواهيد به سمت اونا مي كشونه.
خدا نكنه هيچكي بين دو راهي بمونه ( بگذريم از اينكه بعضيا هميشه بين چند راهي گير ميكنن!) گفتنش سخته، چون هم نبايد همه چيز رو لو بدم و بريزم رو صفحه وبلاگ، هم دوست دارم با همين زبون خودموني قصه مون رو براتون بگم! گاهي وقتا آدما بين دو راهي مي مونن و با يه انتخاب درست، كلا مسير زندگي شون كه هيچ، مسير فكر كردنشون ( انتخاب هدفهاشون) هم عوض ميشه. اصلا يه آدم ديگه اي ميشه، شايدم حسرت بخوره كه چرا زودتر عوض نشد، چرا زودتر نتونست راه درست زندگي رو پيدا كنه؟ اما ته دلش خوشحاله از خيلي چيزا ...
به نظرم تو اين دوره زمونه پيدا كردن همون راه درست، خيلي سخت شده و بعضيا از بين راه خوب و راه بد، اونقدر راحت راه اشتباه رو انتخاب مي كنن كه اصلا انگار براشون دو راهي نبوده. چون مسير خطاي زندگي شون از روي مسير درست فكرشون رد ميشه! (زيادي قلمبه نوشتم سرم داره گيج ميره ... پس فعلا خداحافظ تا بعدا. |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در دوشنبه 30 بهمن1385 ساعت 15:27
آری، آغاز دوست داشتن است...
آهای تو که توی دلت یه کوه پر از غصه داری برای لحظه های خوب هزار تا خاطره داری وقتیکه بارون میباره احساس عاشقی داری بزن به قلب سرنوشت بگو چقدر دوسش داری سلام، یه سلام گرم و دلچسب تو این روزای سرد زمستونی به همه دوستای خوبم. بازم روزی که خیلی هامون منتظرش بودیم، اومده. رسم اینه که ما به اونایی که دوسشون داریم، این روز رو تبریک بگیم( البته هرکسی یه جوری!) اما چرا توی این روز؟ مگه روزای دیگه نمیشه گفت؟! بهونه س، این روز هم مثل خیلی از روزای خوب سال واسمون یه بهونه است تا حرف دلمون رو بزنیم. آدما بعضی وقتا نمی تونن بی مقدمه و بی بهونه حرفاشون رو بزنن. پس یادت نره، یادت نره بهش بگی دوسش داری ... راستی پرنده دل هم این روز رو به همه شما تبریک میگه، اما مثل همیشه میخواد درد دلاش رو هم بگه: آنکه می گوید: دوستت دارم، دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید ... فقط می خواستم بگم اگه تو هم دنبال مهتاب و روشنی زندگیت هستی، از راهی برو که هیچ وقت به بن بست نخوره. از دوست داشتن شروع بشه و به یه عشق بزرگ، یه عشق الهی تموم بشه. نگاه فلسفه به عشق، همون زندگیه. اما زندگی درست! شاید همه ما ها توی دلمون خیلی ها رو دوسشون داشته باشیم، اما عاشق یکی هستیم و بس. حرف زدن توی این وادی یه کم سخته پس میذاریم واسه بعد.
اما دوست دارم حرفامو با یه شعر از فروغ فرخزاد تمومش کنم: امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه، بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم ... تو ... پای تا سر تو زندگی گر هزاره باره بود بار دیگر تو ... بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی است کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو، می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم .... آری، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست منتظر دل نوشته های قشنگتون هستیم ...
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت 13:56
مهربونی...
سلام دوستای مهربونم ــ این بار پرنده دل پرواز کرده روی قله مهربونی. می خواد بدونه مگه مهربونی چیه که همه آدما دوسش دارن. اونم واسش گفت: خدا، مهربونترین مهربوناس. فکر میکنی چرا آدما وقتی توی زندگی به در بسته می خورن، میرن سراغ خدای خودشون؟ یا چرا گاهی وقتا که آدما یه گناهی ازشون سر میزنه، از خدا میخوان که اونا رو ببخشه؟ چون خدا از هرکی مهربونتره. اون درد همه ما ها رو میدونه، میدونه تو دل ما چی میگذره. اون خواسته که ما بیایم توی این دنیا، پس حتما یه جورایی هوامون رو داره!
چرا همه ما ها اینقدر مامان و باباهامون رو دوست داریم؟ چرا نمی تونیم دوری اونا رو تحمل کنیم؟ مهربونی مثل یه جاده بی انتهاست که از زندگی همه ما ها میگذره. به نظرم همه یه جورایی مهربون هستند، فقط یکی کمتر، یکی بیشتر، نظر تو چیه؟ اصلا به نظر تو مهربونی چیه؟ مهربونترین کیه؟ آدما چه جوری مهربونی رو به هم ثابت کنن؟... اما خوب که فکر میکنم، احساس میکنم با گذر زمان آدما بیشتر از هم دور میشن. میدونی چی می خوام بگم، می خوام بگم: مهربونی، نسبت به گذشته ها خیلی کمرنگ تر شده. نمیدونم دلیلش چیه؟ شاید اینم به زندگی ماشینی ربط داره! ولی انگار دیگه امروز، تو زندگی مد نیست با همدیگه یکی باشیم، مد نیست به بزرگترامون احترام بذاریم، مد نیست وقتی کسی کاری واسمون کرد، قدر کارشو بدونیم، ازش تشکر کنیم. یا اگه هست، خیلی کمه.
اونقدر صفا و صمیمیت کم شده که حتی اونی رو که دوسش داریم، گاهی وقتا نمیدونیم چه جوری بهش بگیم! خیلی وقتا یه شاخه گل، یا حتی گفتن چند تا کلمه ساده اما با تمام وجود، کافیه واسه اینکه بگی دوسش داری. خیلی جا ها گفتن یه ببخشید کافیه تا بفهمه از کاری که کردی پشیمونی. دوست دارم فقط از مهربون بودن حرف نزنیم، بهش عمل کنیم. کافیه فقط یه لحظه فکر کنی دیگه تو زندگیا قهر و جدایی نیست، یا اینکه دیگه واسه هر موضوع کوچیکی آدما بی خیال همدیگه نمیشن، همین. در آخر: بیاییم با همدیگه مهربون باشیم ... |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 18:34
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
بوی محرمش میاد، خیمه و پرچمش میاد فرشته از تو آسمون، برای ماتمش میاد... خدایا، ازت ممنونم که گذاشتی امسال محرم هم باشم و واسه آقا امام حسین (ع) عزاداری کنم. اینم خودش یه لطف بزرگه، مگه نه؟ اما ای کاش ... ای کاش فقط چند لحظه به این فکر کنیم که چرا امام حسین (ع) قیام کرد. ای کاش ازش درس بگیریم و بتونیم توی زندگیمون اونا رو سر مشق خودمون قرار بدیم. انشا الله بتونیم عزادار واقعی امام حسین (ع) باشیم و همه عزاداری ها فقط واسه امام حسین (ع) و شهدای کربلا باشه، نه واسه چیز دیگه ای...!
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت 18:33
چشمک (5)
خدای من، یعنی هر کی جای من بود چیکار می کرد؟ نمیدونم چرا ولی یه حس بدی داشتم. انگار قراره خیلی زود، قایق زندگیم با تموم خاطره هاش، با تموم روزای خوب و بدش به یه صخره بزرگ برخورد کنه و .... با صدای تلفن به خودم اومدم، مامان بود. قرار شد واسه ناهار منم برم خونه خاله حوری. خاله حوری دو سال از مامانم بزرگتره، یه زن مهربون و با صفا که براش خونه و زندگی مهمترین مسأله است و به تربیت صحیح فرزندان خیلی اهمیت میده! مجید، پسر بزرگ این خانواده و همون پسریه که توی فامیل ما از خوب بودن و درسخون بودن لنگه نداره! من و مجید از بچگی مثل دو تا دوست بودیم، دو تا دوستی که خیلی با هم فرق دارن. اما یه جورایی محرم اسرار همدیگه بودیم. بدترین روز زندگیم بود، روزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم. از وقتی رسیدم خونه خاله، مجید راجع به اون شاهزاده خانوم حرف می زد. جوری ازش حرف می زد که انگار یه پری آسمونی رو دیده. واقعا قیافه مجید خنده دار شده بود، مثل یه بچه دو ساله که با دیدن آب نبات ذوق میکنه. من تا اون روز زیاد راجع به اون دختر ازش نپرسیده بودم، اما وقتی گفت که بعدازظهر باهاش قرار داره، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. تو رو خدا می بینی، این همون پسریه که .... باورم نمی شد ولی مجید خیلی راحت می خواست بهم ثابت کنه. قرار شد من و مجید با هم بریم سر قرار. راستش با شنیدن کلمه سینما، باز همون حس بد اومد سراغم ولی تحمل کردم. توی راه مدام مجید ازش تعریف می کرد، انگار یه عمره که اونو می شناسه. اونقدر حرف زد که من به التماس و خواهش افتادم تا دیگه تمومش کرد. وقتی رسیدیم، من و مجید یه گوشه ای کنار هم ایستادیم. با علامت مجید نگاهم به اون طرف خیابون برگشت. چند تا دختر پیش هم بودند، فهمیدم باید یکی از اونا باشه. نمیدونم چرا، اما انگاری موج های دریا هم دلشون به حالم می سوخت. صداشون رو می شنیدم: " مواظب قایق زندگیت باش." کم کم به ما نزدیک تر شدند ولی ای کاش هیچ وقت به ما نمی رسیدند! تنها چیزی که فکرشو نمی کردم این بود که شاهزاده خانوم، همون پروانه دل من باشه. خدای من یعنی پروانه .... صدای شکستن قایقمو شنیدم. انگار اصلا پروانه منو نمی شناسه، انگار من از غریبه هم واسش غریبه ترم، انگار نه انگار که اون با یه چشمک، دنیای منو توی یه جنگل پر از علامت سؤال گذاشت و رفت. نگاهم به نگاهش گره خورد ولی این بار مسیر نگاهش عوض شد، به طرف پسر خاله عاشقم، مجید. ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت 18:9
واسه اونيكه دوسش دارم...
سلام ـ هر سال توي اين روز (؟) يه هديه ناقابل واسه روز تولدش تهيه مي كردم. از چند شب قبل دعا مي كردم كه ازم قبول كنه، هزار تا نذر و نياز مي كردم كه به قول خودمون ضايع نشم! تا بالاخره همون روز هرجوري بود، هديه رو بهش مي دادم و مي گفتم: تولدت مبارك... اونم فقط مي گفت: مرسي. روز تولدش بهونه خوبي شده بود واسه من تا خيلي از حرفامو براش بنويسم، اما اين حرفا هيچ وقت تمومي نداره! خيلي وقته كه نديدمش، راستش خيلي دلم براش تنگ شده
از طرف: ؟ يه روز از روزاي دنيا ، واسه من خيلي عزيزه روزي كه قلب من انگار ، از رو قله ها پريده اين بهار اوليته ، واسه من قلب اميده چرا بي جواب گذاشتي ، چشاتو كي آفريده؟ من و يه دفتر بي خط ، يه نشوني از گذشته تو پر از خاطره اما ، نمي دوني كي نوشته دنياي دل من انگار ، مثل اون روزا كوچيكه چشم تو كلبه اي از نور ، دل تو اما غريبه من و تو صدا نداريم ، قصه مون پر از نگاهه عشقمون خاكي و ساده ، كه به وسعت بهاره واسه من يه رسم ساده س ، كارت تبريك و يه نامه واسه تو عادت هرسال ، خوندنش با يك ترانه واسه من همين يه روزه ، همه دنيا و قشنگيش واسه تو لحظه به لحظه ، لحظه ساز خاطراتش واسه من يه گوشه لبخند ، كافيه نباشه زحمت واسه تو همين يه لبخند ، شده عادت واسه منت! واسه من يه حس خوبي ، مثل بارون بهاري مثل آرزوي ديدن ، بعد از اين همه جدايي واسه من چيزي نذاشتي ، جز يه عكس يادگاري جز غم و غصه و اندوه ، بعد از عمري آشنايي اما من هنوز به يادت ، شعر عاشقونه ميگم هنوزم واسه نگاهت ، يه سبد ترانه ميگم با يه دنيا خاطره ، قصه ميگم از قاصدك خط شعرمو بخون ، تولدت مبارك....
|+| نوشته شده توسط محمدرضا & مجتبي در یکشنبه 3 دی1385 ساعت 15:2
|